طلبه شهید ابوالقاسم درویشی

ابوالقاسم درویشی در اواخر تابستان در بیست و مین روز از شهریور ماه سال ۱۳۴۲در یک خانواده مذهبی در سال ۱۳۴۱ در بخش چادگان فریدن اصفهان متولد شد. پدرش کهمسیب نام داشت بسیار برای تربیت او وقت گذاشت. دوران کودکی را در این خانوده سپریکرد. دوره ابتداییرا در مدرسه شاپور با موفقیت سپری کرد. و دوره راهنمایی را هم بلافاصله در مدرسهحکیم نظامی به پایان رسانید. سالهای دبیرستان را در مدرسه دکتر شریعتی گذراند ودیپلم تجربی گرفت. یکی از خصوصیات شهید اینبود که هنگام خواندن دعای توسل مثل شمع می سوخت و در نمازش جوری بود که انگاری روحاز بدنش جدا می شد و در عزاداری ابا عبدالله بی تاب و قرار بود که مبادا نتواندخودش را برای خدمت رسانی برای هیعت برساند و دلباخته حضرت حجت (عج) بود و بسیارذکر استغفرالله را به زبان می آورد.

بعد از فراغت از دروس دبیرستان به علاقه دل و تشویق خانواده به جرگه ی روحانیون پیوست. در تیرماه سال ۶۰ رهسپار قم شد و در مدرسه امام صادق (ع) به تحصیل مشغول شد. فعالیتهای اجتماعیش را با تظاهرات علیه رژیم پلید دربار آغاز کرد و تا پیروزی انقلاب ادامه داد. در فعالیت های مبارزاتی مردم بر رهبری روحانیت کوشش فعال می نمود تا این که انقلاب به پیروزی رسید. او در این مدت بیشتر وقت خود را صرف مبارزات می کرد، اعلامیه ها و روزنامه ها را تکثیر می کرد و در کوچه ها پخش می کرد. بعد از برقراری عدل اسلامی به سپاه پاسداران پیوست و از طرف سپاه برای انجام خدمات به کمیته فرهنگی جهاد سازندگی فرستاده شد به مدت سه ماه در آنجا مشغول به فعالیت شد. با شروع جنگ بعد از دیدن آموزشهای لازم بارها به جبهه ها سفر کرد و با عضویت در بسیج  برای اعزام به جبهه های حق علیه باطل آماده شد. در آخرین سفرش ۵ ماه علیه خصم متجاوز در سنگرهای مختلف جهاد جنگید تا سرانجام در تاریخ ۷/۵/۶۱ در پنجمین مرحله از عملیات رمضان در منطقه شلمچه در اثر اصابت ترکش  به سعادت شهادت دست یافت. پیکر مطهرش پس از تشییع در «گلزارشهدا» چادگان به خاک سپرده شد.

خاطرات طلبه شهید صفر ابراهیمی

«نماز اول وقت»

مادر در آشپزخانه غذار را آماده کرده بود. بچه‌هااطراف سفره نشسته بودند و منتظر بوودند که صفر هم بیاید تا ناهار را صرف کنند. دربخانه به صدا در آمد. در باز شد و صفر با آن چهره معصومانه و نورانی از مدرسه به خانهباز گشت.

 – سلام علیکم

 – سلام علیکم.صفر! ناهار آماده است؛ زود دست و صورتت را بشور و بیا سر سفره تا غذا بخوریم.

 – صفر رفت و شروع به وضوگرفتن نمود. وقتی به اتاق وارد شد، گفت:

 – شما ناهار را بخورید؛ مننمازم را می‌خوانم.

 – غذا سرد می‌شود، ما می‌خواهیمغذا بخوریم.

صفر به سوی سفره آمد؛ غذایش را جدا کرد و گفت: شما میلبفرمایید؛ اول نماز بعداً غذا.»

به نقل از خانواده شهید